قسمت (۴). « انتظار عشق»

اولین باری که همراه فاطمه به بهشت زهرا رفتم تنها دفعه ای بود که هیچ ترسی به هیچ مرده ای نداشتم علتش رو نمیدونستم
دلم میخواست خودمو پیدا کنم از کجا باید شروع میکردم نمیدونستم
موقع برگشت چشمم به غسالخانه افتاد
به خودم گفتم از همینجا که دوباره زنده شدم باید شروع کنم
اول قبول نمیکردن بعد با خواهش التماس قبول کردن
سه چهار دفعه اول هر موقع یه میت میدیدم حالم بد میشد و از غسالخونه میزدم بیرون
کم کم دیگه خوب شدم ،انگار با همه چیزش انس گرفتم حس خیلی خوبی میداد
هر موقع مشکلی داشتم ،حالم بد بود
میاومدم اینجا ،وقتی نگاه به این مرده ها میکردم،آروم میشدم که زندگی هیچی نیست
——————————

با صدای گوشیم به خودم اومدم
– جانم فاطمه
فاطمه: هانیه جان من میرم داخل ماشین کارت تمام شد بیا
( تنها کسی که از موضوع خبر داشت ،فاطمه بود ، میدونستم خانواده ام اصلا نمیزارن همچین کاری کنم،)
– باشه فاطمه جان چند دقیقه دیگه میام
«یه میت و با کمک زهرا خانم و اعظم خانم ،شستیم و کفن کردیم»
– زهرا خانم با اجازه تون من برم☺️
زهرا خانم : برو عزیزم مواظب خودت باش
– چشم
( لباسمو پوشیدمو رفتم بیرون،از بهشت زهرا خارج شدم ،دیدم فاطمه داخل ماشین نشسته رفتم سوار ماشین شدم )
– شرمنده ببخشد
فاطمه: خواهش میکنم این چه حرفیه ،حالا یه موقع ما اومدیم زیر دستت با ملایمت رفتار کن باهام جبران بشه 😅
– واااییی خدا نکنه ،این چه حرفیه میزنی 😡
فاطمه: چیزه بدی نگفتم که ،عمر دست خداست
– باشه بابا ،حالا این حرفا رو نزن بریم یه جایی یه چیزی بخوریم

فاطمه: باشه
@jazab_bash313_zohor 🙃
نویسنده؛) #خادم_کانال🖊📚